
پیش از آنکه انسان پا بر زمین بگذارد، خدا تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود:
آی ، ای انسان زندگی کن وبدان که در آزمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت
می آید.
انسان نفهمید که خدا چه می گوید ، پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را قدری باز کند.
خداوند گفت : این ابر و این خورشید ابزار کفر وایمان توست. زمین من آکنده از حق و باطل
است اما اگر حق را دیدی ، خورشیدت را به در کش ، تا آشکارش کنی ، آنگاه مومن خواهی
بود.اما اگر حق را بپوشانی ، نامت در زمره کافران خواهد بود.
انسان گفت : من جز برای روشنگری به زمین نمیروم و میدانم این ابر هیچگاه به کارم
نخواهد آمد.
انسان به دنیا آمد ، اما هرگاه حق را پیشاروی خود دید چنان هراسید که خورشید از دستش
افتاد.حق تلخ بود ، حق دشوار بود و ناگوار.حق سخت و سنگین بود. انسان حق را تاب
نیاورد.
پس هر بار که با حقی رویارو شد آن را پوشاند تا زیستنش را آسان کند.فرشته ها می
گریستندو می گفتند :حق را نپوشان ، حق را نپوشان ، این کفر است.
اما انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید.انسان کفران کرد و کفر
ورزید و جهان را ابرهای کفر او پوشاند....
انسان به نزد خدا باز خواهد گشت . اما روز واپسین او " یوم الحسره " نام دارد و خدا خواهد
گفت : قسم به زمان که زیان کردی ، حق نام دیگر من بود !
"پیامبری از کنار خانه ما رد شد: عرفان نظرآهاری"
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:44  توسط ماری
|
مشت ميکوبم بر در /
پنجه ميسايم بر پنجرهها
/
.......من دچار خفقانم، خفقان!/
...../من به تنگ آمدهام، از همه چيز
/
بگذاريد هواري بزنم،
/
-آآآآآآي!
....../
با شما هستم!
/
اين درها را باز کنيد!
/
من به دنبال فضايي ميگردم،
/
لب بامي،
/
سر کوهي،
/
دل صحرايي
/
که در آنجا نفسي تازه کنم.
/
/آه!
/ميخواهم فرياد بلندي بکشم
....../
که صدايم به شما هم برسد.
/
من هوارم را سر خواهم داد،
/
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
/
از شما خفتهء چند،
/
چه کسي ميآيد با من فرياد کند؟
از :استاد محمدرضا شجریان سروده فریدون مشیری
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:35  توسط ماری
|
بخش هایی از کتاب ۱۹۸۴ (جورج اورول) :
"... ابراین گفت: منظور ما فقط این نیست که از شما اعتراف بگیریم یا شما را مجازات کنیم.میخوای دلیل واقعی آوردنت را به این جا برایت بگویم؟ دلیلش معالجه توست! برای این که تو را سر عقل بیاوریم! هر کسی را که ما می آوریم اینجا تا وقتی معالجه نشده باشد رها نمیکنیم. میفهمی وینستون ؟ ما به جرایم احمقانه ای که تو مرتکب شده ای علاقه ای نداریم.حزب به کارهایی که علنا انجام می شود علاقه ندارد.فقط افکار برای ما مهم هستند. ما به نابودی دشمنان خود اکتفا نمی کنیم ما آنها را عوض می کنیم."
"...تفاوت ما با تمام حکومت های موروثی گذشته در این است که ما میدانیم چکار می کنیم.دیگران حتی آن هایی که خیلی با ما شباهت داشتند ترسو و فریب کار بودند.آلمان های نازی و کمونیست های روسیه از نظر روش خیلی به ما نزدیک شده بودند اما هیچوقت شهامت تشخیص انگیزه های خودشان را نداشتند.آن ها تظاهر میکردند و یا شاید هم باورشان شده بود که قدرت ناخواسته و برای مدتی محدود به آن ها واگذار شده ، واین که جایی در همین نزدیکی بهشتی وجود دارد که در آن انسان ها آزاد و با هم برابرند.ما اینطور نیستیم ما میدانیم هر کس قدرت را تسخیر میکند ،قصد ندارد آن را از دست بدهد. قدرت وسیله نیست ، هدف است. هیچ کس یک حکومت دیکتاتوری را برای محافظت از یک انقلاب به وجود نمی آورد بلکه انقلاب میکند تا یک حکومت دیکتاتوری درست کند."
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:52  توسط ماری
|
سلام به همه دوستان عزیزی که این روزها مبهوت توهینی هستند که به شعورشان شده ، مبهوت اتفاقات خنده دارو تلخی که در این یک هفته افتاده ، این هفته ای که حتم دارم هیچوقت از حافظه ملت سابقا فراموشکار ما پاک نخواهد شد !
مطلب چندانی برای گفتن ندارم چرا که چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟!
از دروغ و تقلب بارها گفته شده ، از اعتراض و تظاهرات ،از نبودن گوش شنوا ، از سرکوب و حمله وحشیانه به مردم و دانشگاه...
فقط یک نکته برای من مبهم باقی مانده ...اینکه چرا حاکمان هیچوقت از تاریخ درس نمیگیرند ! چرا به هشدار تاریخ و تکرار تاریخ اعتنا نمیکنند؟؟ که اگر میکردند امروز شاهد تکرار وقایع مشابهی نبودیم که در گذشته نه چندان دور هم ملت و هم مبارزین دیروز و حاکمان فعلی امروز به خوبی آن را به یاد دارند...
به خدا باید پناه برد...و به این امید ادامه میدهیم که ماه همیشه پشت ابر نمیماند.
توی این ساعت شوم / توی این فصل کبود
وسط تعزیه هیشکی نیست هیشکی نبود
توی هیرو ویر این / جشن جنجال سکوت
کی صداتو برده / میهن خشم آلود
خورشیدتو کی برده و کی سایه اتو آتیش زده
که از پی این همه شب / شب رفته و شب اومده
........
خونه از گریه پره /کوچه از مرگ غزل
توی ویرونی باد / نعش گل بغل بغل
قطره ای اشک اینجا / قطره ای آه انجا
پاره ای گل اینجا / تیکه ای ماه اونجا
کوچه تا کوچه هراس/ خونه تا خونه عزا
دل به دل نفرین و/ لب به لب نقش دعا
لشکر گل خوارو کی به راه انداخته ؟
خواهر خورشید و کی به چاه انداخته؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 23:52  توسط ماری
|
فعلا و تا اطلاع ثانوی سبز میشویم...
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 22:53  توسط ماری
|
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی ،همه برمی خیزند،من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟...22خرداد 88 دوم خرداد دیگری میسازیم...رای میدهیم به خاطر ایران ، به خاطر احیای هویت ایرانیمان، به خاطر اندکی بهتر زیستن و به خاطر امید به فردایی بهتر...اصلا مگر میشود بی تفاوت ماند؟ نشست و ویرانی تدریجی ایران را شاهد بود؟ شرکت نکردن در انتخابات به چه بهانه ای؟...اصلا قبول...قبول که این حکومت به جایی رسیده که نباید میرسید، قبول که از مسیر اصلیش دور شده ،قبول که مردم بی انگیزه و افسرده ان، ولی لطفا کمی واقع بین باشیم ، انصاف داشته باشیم و فکر کنیم ، به حافظه هرچند ضعیف تاریخیمان رجوع کنیم..8 سال ریاست جمهوری خاتمی با دوران هاشمی و احمدی نژاد هیچ فرقی با هم نداشتن ؟؟همه ما در مفهومی به نام "ایران" با هم اشتراک داریم فارغ از هر دین و قومییت و عقیده سیاسی...رای ما مفهوم دیگری خواهد داشت...مفهوم نجات ایران..به نظر من هیچ ایرانیه عاشق ایرانی نمیتواند نمیتواند نمیتواند بیتفاوت باشد که اگر باشد دیگر ایرانی نیست...
دوستان، نمیخوام کاملا احساسی برخورد کنم ، شاید از دید خیلیها کاندیدای کاملا ایده آلی وجود نداشته باشه ولی برای رسیدن به شرایط ایده آل باید حرکت آهسته و تدریجی ای را شروع کرد ،باید ابتدا کشور را از نابودی نجات داد ، به حداقل ها رضایت داد و به سوی حداکثرها پیش برد...پس آیا بهتر نیست در این راه به خاتمی بزرگ اعتماد کنیم؟؟ مردی که با وجود همه انتقادهای به جا و بیجایی که در اواخر دوران ریاست جمهوری نسبت به دولتش روا داشتند ولی همه عاشقش بودند و هستند و از عشق و دلسوزیش نسبت به ایران مطمئن...من دوستش دارم و به او و انتخابش اعتماد میکنم ، به او اعتماد دارم به خاطر همه کارهای خوبی که برای ایران کرد ، به خاطر جاودانه شدنش در تاریخ ایران، به خاطر....
انتخاب خاتمی میرحسین موسوی...
شهر خالیست ز عشاق...مردی از خویش برون آید و کاری بکند.
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 14:52  توسط ماری
|
به تو اعتماد دارم آن هم در زمانه ای که حتی از تصویرم در آیینه می ترسم.به تو اعتماد دارم
چرا که هیچ گاه تنهایم نگذاشتی حتی در روزهایی که با دلم لج می کردم و صدایت نمی زدم.
به من اعتماد کن ، من که خودم را به تو سپرده ام و می دانم آنقدر واقعیت داری که کابوس
هایم را نیز عاقبت به خیر میکنی...به من اعتماد کن قول میدهم که امروز از دیروز عاشق تر
باشم و فردا...فردایم را تو بساز.
از : نیلوفر لاری پور
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:57  توسط ماری
|
بهمن قبادی، فيلمساز ايرانی به دنبال بازداشت و محکوميت رکسانا صابری طی
نامه سرگشادهای با اشاره به اینکه صابری نامزد او بوده است، نسبت به
وضعیت وی ابراز نگرانی کرده است.
به گزارش سرویس سیاسی آفتاب،
در نامه بهمن قبادی آمده است: «اگر سکوت کرده بودم به خاطر او بود، و حالا
اگر حرف میزنم باز هم به خاطر اوست. به خاطر رکسانا صابری. نامزد، دوست و
همراهم. دختری باهوش و با استعداد که برايم هميشه قابل تحسين بوده و هست.
۳۱ ژانويه بود، روز تولدم صبح تماس گرفت که برای تولدم میآيد پيشم تا
باهم برويم بيرون. نيامد...زنگ زدم به موبايلش. خاموش بود تا يکی دو روز
نمیدانستم چه اتفاقی افتاده. به خانهاش رفتم و چون کليد خانه همديگر را
داشتيم به داخل رفتم ولی نبود...».
بهمن قبادی ادامه داده است:
«بعد از دو روز زنگ زد و گفت "منو ببخش عزيزم مجبور شدم برم زاهدان" و من
هم عصبانی شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمیکنم و دوباره گفت "ببخش
عزيزم مجبور شدم" و گوشی تلفن قطع شد و منتظر تماس بعدیاش شدم و نزد و
نزد. رفتم زاهدان و تمام هتلها را جستجو کردم و چنين اسمی را نيافتند
هزار جور فکر مريض کردم تا ده روز.. تا اينکه از طريق پدرش فهميدم که
دستگيرش کردهاند و فکر کردم شوخی است فکر کردم سوء تفاهم شده و دو سه روز
ديگر آزادش میکنند. اما چند روز گذشت و خبری از رکسانا نشد. نگران شدم و
اين در و آن در زدم تا بالاخره فهميدم چه به سرش آمده».
این فیلمساز افزوده است: «با بغض میگويم او معصومتر و بیگناهتر از اين
حرفهاست. من که سالهاست او را میشناسم و لحظه به لحظه در کنارش
بودهام، اين حرف را میزنم. او هميشه مشغول کارهای مطالعاتی و
تحقيقاتیاش بود، نه چيز ديگر. در اين سالهای آشنايی، نشد يکبار جايی
برود که من ندانم، يا کاری بکند که به نظرم نامعقول و نامتعارف بيايد. در
پيشينه او و خانواده و اطرافيانش هم هيچ وقت نشانهای از موردی نامعقول
نديدهام. آخر چطور میشود کسی که گاهی میشد روزها از خانه بيرون نمیآمد
مگر برای ديدنِ من، کسی که به شيوه ژاپنیها صرفهجو بود و گاهی به سختی
هزينه زندگی و کارش را مهيا میکرد، کسی که در به در دنبال حامیای میگشت
تا ناشری داخلی به او معرفی کند تا بتواند کتابش را اينجا چاپ کند، حالا
متهم به جاسوسی شده»؟!
قبادی ادامه داده است: «همهمان میدانيم
-نه، توی فيلمها ديدهايم- که جاسوسها خيلی ناجنس و بلا هستند و مدام
اينجا و آنجا سرک میکشند و در ضمن خيلی هم حقوق میگيرند. وجدانم در عذاب
است. چون من او را به ماندن و کار کردن تشويق کردم. و حالا نمیتوانم کمکی
به او بکنم. رکسانا میخواست از ايران برود. من نگهش داشتم. اوايل
آشنايیمان او میخواست برگردد آمريکا. دوست داشت که با هم برويم. اما من
اصرار کردم که بماند تا فيلم جديدم تمام شود. او عملاً داشت از ايران
میرفت و من نگهش داشتم. و حالا ناراحتم که به خاطر من ماند و دچار اين
ماجراها شد. خود من در اين چند سال دچار افسردگی شديد شدهام. چرا؟ چون
فيلمم توقيف شده و سر از بازار سياه درآورده. به فيلم بعدیام مجوز ندادند
و عملاً مرا خانه نشين کردند. اگر تا امروز تاب آوردهام
به سبب حضور و کمکهای روحی او بوده. من به خاطر مجوز نگرفتن فيلمم تند و
پرخاشگر شده بودم و او بود که هميشه مرا به آرامش دعوت میکرد».
در
ادامه نامه سرگشاده قبادی آمده است: «رکسانا میخواست از ايران برود. من
نگهش داشتم. او مراقب افسردگیهای من بود. بعدها من به خاطر آنکه برای او
انگيزهای ايجاد کنم تا بماند، ازش خواستم که طرح نوشتن کتابش را که
مدتها در ذهن داشت شروع کند. من همراهش بودم و به خاطر دوستیها و روابطی
که داشتم اين در و آن در زدم و قرار و مدار گذاشتم با فيلمساز و هنرمند و
جامعه شناس و سياستمدار و ديگران. حتی خودم هم پای مصاحبهاش نشستم. کتاب
سرگرمیای بود برای او تا ماندن را تحمل کند، تا من کارِ فيلمم تمام شود و
با هم برويم. کتابِ رکسانا کتابی معمولی بود و به هيچ وجه ضد دولت ايران
نبود. تمام مدارکِ کتاب موجود است و حتماً روزی چاپ خواهد شد و همه خواهند
ديد. اما آخر چرا همه سکوت کردهاند؟! همه کسانی که پای صحبت و مصاحبه با
او نشستهاند و میدانند که او چقدر ساده و بیگناه است».
قبادی
با اشاره به اینکه "اگر اين نامه را مینويسم به خاطر اين است که نگرانش
هستم" از افسردگی و اعتصاب غذای احتمالی صابری ابراز نگرانی کرده است.
قبادی
یادآور شده است: «نامهام خطاب به همه دولت مردان و سياست مداران و همه
کسانی است که کاری میتوانند بکنند. تو را به خدا دست برداريد. تو را به
خدا او را وارد اين بازیهای بزرگان نکنيد. او نحيفتر و سادهتر از آن
است که بتواند در بازی شما شرکت کند تو را به خدا تمامش کنيد نگذاريد
اينگونه مهره تبليغاتی اين جهان کثيف شود. از من بخواهيد که در دادگاهِ او
حاضر شوم و کنار پدر فرهيخته و مادر مهربانش بنشينم و به معصوميت و
بیگناهیِ او شهادت بدهم.
دخترِ ايرانیمان که چشمهای ژاپنی دارد و شناسنامه آمريکايی، در زندان است».
گفتنی است، رکسانا صابری خبرنگار ایرانی الاصل که 22 بهمن سال گذشته بازداشت شد، به اتهام جاسوسی به هشت سال حبس محکوم شده است.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:49  توسط ماری
|
* آنچه هستی باش.
*مردم خودشان را با هرچیز خسته میکنند مگر با فهم و اندیشه!
*بهتر که چیزی ندانیم تا اینکه از همه چیز فقط نیمی بدانیم! بهتر که به ذوق خویش دیوانه تا به سلیقه دیگران عاقل باشیم.
*به راستی که انسان رودیست آلوده. دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرا شد و ناپاکی نپذیرفت.
*انسان از آغاز وجود ، خود را بسی کم شاد کرده است.برادران "گناه نخستین" همین است و
همین! هرچه بیشتر خود را شاد کنیم آزردن دیگران و در اندیشه آزار بودن را بیشتر از یاد
میبریم.
*آرزو کردن چقدر شعف انگیز است اما وقتی به آرزوی خود رسیدیم شعف از درون ما رخت
برمی بندد.
*زمین یخ زده برای کسی که خوب میرقصد بهشت برین است.
*آنچه نابودم نکند قدرتمندترم میسازد.
*بشر بیرحم ترین حیوانات نسبت به خود است.
*جنگ قانون ابدی زندگیست و صلح راحت باش میان دو جنگ است!
*زمین پر از اشخاص زایدو بی فایده است که سد راه واقعی میباشند، کاش میشد اینها را به
امید عمر جاودانی از این جهان دور کرد!
*زن بهتر از مرد روحیه اطفال را میفهمد ولی مرد از زن به بچه شبیه تر است ،در مرد حقیقی
روح طفل نهفته است و برای بازی روحش پرواز میکند.
*شما فضیلت خود را آنقدردوست دارید که یک مادر بچه خود را، اما هرگز شنیده اید که مادری
از محبت خود به فرزند خویش پاذاش بخواهد؟
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:28  توسط ماری
|
...نمیدانم چرا همه انسان هایی که بیشتر ادعای زهد و تقرب دارند بیش از همه از
مهربانی ها بی خبرند! 
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 22:7  توسط ماری
|